بهمراه دو تن از همکاران سازمانی و مشاور جهت بازدید از چند پروژه مجبور شدیم از طریق زمینی و بهمراه یه راننده خوب سری به ساری ٬ نکاء و نوشهر بزنیم...
سر سبزی جاده در مسیر تهران به فیروزکوه تا ساری نشان از بارش خوب بهاری بود...


بازدید و برآورد وضعیت فنی از یه کشتی لایروب که بیش از ۴۵ سال از عمرش گذشته و در حال انجام تعمیرات بود و بدلایلی دست از سرش بر نمیداریم برنامه عصر همان روزمان بود ...

بعد از اتمام کار بعد ازظهر رو به مهمانسرای سازمان در ساری رفتیم و برای ۲ ساعتی گشت و پیاده روی در شهر ساری ... و دیدنیهای اونجا ... اما یک نکته منفی برای این شهر زیبا ...رانندگی بسیار بد راننده های این شهر بود که توی این ۲ ساعت پیاده روی در خیابونای این شهر شاهدش بودم و فهمیدم که برعکس همه جا اینجا حق تقدم عبور با خودروها است نه عابرین پیاده !!


و در انتها دیدار از برج ساعت ساری که در سال ۱۲۹۹ بدست رضا شاه کبیر ساخته شد...

و اینهم تصویر قدیمی همین میدان...

روز بعد از ساری بسمت نوشهر راه افتادیم ...آمل و بابل و نور و محمود آباد شهرهای قشنگی بودند که از آنها گذشتیم...دقت کردین با اینکه همه این شهرها شمالی هستند اما چقدر اختلاف سلیقه در اونها هست؟
دو طرف جاده از ساری تا آمل و بابل رو تعمیرگاه و تعویض روغنی و مغازه های خنزر پنزری بشدت زشت کرده اما به نور و محمود آباد که میرسیم ...دو طرف جاده ویلاهای زیبا ...رستورانهای مجلل چشم نوازی خاصی به اونها داده ...
در بین راه از ویلای یکی از دوستان هم بازدیدی کردیم و تصاویر زیر از محوطه شهرک ایشون هست...





ساعتهای یازده بود که به نوشهر رسیدیم....بازدید از کشتی بعدی که مشغول کار در دریا بود به راحتی کشتی اولی نبود و مجبور شدیم با سوار شدن به شناور قدیمی کوچکی خودمون رو به اون کشتی برسونیم.
بعد از ظهر هم از طریق جاده چالوس - کرج راه برگشت رو در پیش گرفتیم ...البته جای همه دوستان خالی ...
از آش دوغ کوهستانک بعد از تونل کندوان و خرید ماست و سر شیر چوپان در آسارا هم نگذشتیم...
و خاطرات این سفر دوست داشتنی رو با دوستان خوبم ماندگار کردیم.

صبح که از خواب بیدار شد رو سرش فقط سه تار مو مونده بود با خودش گفت:
"هییم! مثل اینکه امروز موهامو ببافم بهتره! "و موهاشو بافت و روز خوبی داشت!

فردای اون روز که بیدار شد دو تار مو رو سرش مونده بود:
"هیییم! امروز فرق وسط باز میکنم"
این کار رو کرد و روز خیلی خوبی داشت ...

پس فردای اون روز تنها یک تار مو رو سرش بود:
"اوکی امروز دم اسبی می بندم"
همین کار رو کرد و خیلی بهش میومد!
روز بعد که بیدار شد هیچ مویی رو سرش نبود!!! فریاد زد:
ایول!!!! امروز دردسر مو درست کردن ندارم!

..........
همه چیز به نگاه ما بر میگرده!

هر کسی داره با زندگیش میجنگه... بیایید ساده زندگی کنیم...
پ ن : از روز دوشنبه برای چند روز ماموریت در ساری ٬ امیر آباد و نکاء خواهم بود.
رفتیم و برگشتیم.
هوایش خفه کننده بود و همایشش و تحمل بعضیها کُشنده !
آنها که بی هیچ نیازی خم و راست می شوند و پادویی می کنند تا نیازمند باشند ...

از آن جزیره زیبای کیـ ش هم ... تنها گرما مانده و مشتی اجناس بُنجُل چینی...
مث هر باره چند هزار نفر دور هم جمع شدند ...دور هم هجویاتی را زمزمه کردند ... عده ای پای منبر چرت زدند و عده ای با گوشی شان ور رفتند!
اما عده ای هم بار خودشان را بستند !
خوب هم بستند...
****************************
گاهی اوقات فکر کردن به بعضی ها ٬ ناخودآگاه لبخندی روی لبانت می نشاند...
چه حس زیبایی است ...
و چه دوست می دارم آن لحظات ... و این بعضی ها را...

پ ن : روز زن بر تمامی زنان خوب و زحمتکش دنیا مبارک.
باران که می آید ...
دوباره دلم الکی الکی عاشق می شود ...

عاشق پیاده روی در خیابان های شهر...
عاشق دید زدن ویترین مغازه هایِ نوشت افزار فروشی...
عاشق کوچه بن بست هایی که هنوز خانه هایشان کاه گِلی است و باران که می خورد طعم و بوی عشق می دهند...
عاشق مزه مزه کردن زندگی وقتی که می دانم دارد لحظه به لحظه تمام می شود...
پ ن : از دوشنبه بخاطر چند روز ماموریت در جزیره زیبای کیش خواهم بود.